چون رايت عشق آن جهانگير شد چون مه ليلي آسمان گير
برداشته دل ز کار او بخت در ماند پدر به کار او سخت
خويشان همه در نياز با او هر يک شده چاره ساز با او
بيچارگي ورا چو ديدند در چاره گري زبان کشيدند
گفتند به اتفاق يک سر کز کعبه گشاده گردد اين در
حاجت گه جمله ي جهان اوست محراب زمين و آسمان اوست
چون موسم حج رسيد برخاست اشتر طلبيد و محمل آراست
فرزند عزيز را به صد جهد بنشاند چو ماه در يکي مهد
آمد سوي کعبه سينه پرجوش چون کعبه نهاد حلقه در گوش
گفت اي پسر اين نه جاي بازي است بشتاب که جاي چاره سازي است
گو يا رب از اين گزاف کاري توفيق دهم به رستگاري
درياب که مبتلاي عشقم آزاد کن از بلاي عشقم
مجنون چو حديث عشق بشنيد اول بگريست پس بخنديد
از جاي چو مار حلقه برجست در حلقه ي زلف کعبه زد دست
مي گفت گرفته حلقه در بر کامروز منم چو حلقه بر در
گويند زعشق کن جدايي اين نيست طريق آشنايي
پرورده ي عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم
يا رب به خدايي خداييت وان گه به کمال پادشاييت
کز عشق به غايتي رسانم کاو ماند اگر چه من نمانم
گر چه ز شراب عشق مستم عاشق تر از اين کنم که هستم
از عمر من آن چه هست بر جاي بستان و به عمر ليلي افزاي
مي داشت پدر به سوي او گوش کاين قصه شنيد گشت خاموش
دانست که دل اسير دارد دردي نه دوا پذير دارد