تبليغاتX
تولد با گريه، کودکي با بازي، جواني با عشق، عشق با لذت، پيري با حسرت، تکرار تا ابديت پروازشب
سه شنبه 1385/06/28 3:57 بعد از ظهر

هنگام تماشاي شادي پرستوهاي مهاجر كه صداي پر  نشاط

آنهادر اعماق ذهن سردم طنين انداز مي شود ... پرنده بودن

وپرواز آرزوي من است...

هنگامي كه درختان سايه سنگين و سرد خود را برروي كوچه باغهاي

قديمي پهن مي كنند وبلبلان آواز خود را به برگهاي سبز وآرام آنان هديه مي كنند..

تابرگها مستانه برقصند وبخندند........  سبز بودن آرزوي من است.....

هنگامي كه به رودخانه پهن وبي صدا مي نگرم كه سنگهاي سخت را با

متانت خود صاف كرده وبا طراوت خود گرماي پاهاي خسته مرا التيام مي بخشند..

رود بودن و به دريا رسيدن آرزوي من است...

هنگامي كه مورها را نگاه مي كنم كه اميد به لانه رسيدن در آنان تمامي ندارد

رفتن و نترسيدن آرزوي من است...

هنگامي كه به شقايقي مي نگرم كه در پشت آن تنه پير آرام گرفته

و نغمه اي مي خواند سرشار از شوق عشق...

بودن وعشق آرزوي من است....

 

 

مي نگريست به پر هاي مغرور عقاب كه با صداي باد مي رقصيد..

وچشماني كه  همچون نيزه بر پيكر زمين مي نشست....

در انتظار بودتا دوباره پرواز كند.........گنجشك هر روز با پرواز او بيدار ميشد.....

جان مي گرفت....پرواز عقاب برايش شراب بود ومستش مي كرد....

نظري به خود كرد به پرهايش ......به بالهاي شكسته اش كه زير برگهاي قديمي جنگل پنهان كرده بود...دلش به حال پرهايش مي سوخت كه هيچگاه لذت بوسه ابرها را نچشيده بودند.....ودر ميكده رنگين آسمان با آواز باد نرقصيده بودند....

خسته بود از شاخه هاي تكراري .....او غوغاي آسمان را مي خواست...

جايي كه براي او بلند بود.....خيلي بلند....براي او كه ديگر بالي نداشت.....

اما او مي خواست آسمان پرهايش را در آغوش بگيرد.....قبل از آنكه باخاك همرنگ و يكي شود...

تصميم گرفت وخنديد.....مي خواست اينبار او ساقي عقاب باشد ........از زير برگ بيرون آمدتا او و پرهاي كوچكش را  ببيند....

نمي خواست بيهوده با آسمان وداع كند......در گوشه اي از زمين پست.... تنها...و بي آواز....

آسمان از بال هاي عقاب تازيانه مي خورد....

...برآسمان پادشاهي مي كرد...در آن سوي ابرها...

پرواز مي كرد .....آنطوري  كه گنجشك آرزويش داشت....

بر فراز رنگين كمان....

با بالهاي برافراشته ....

با منقاري كه چند پر كوچك گنجشك به آن چسبيده بودند....

پر هايي كه با نوازش باد مستانه مي چرخيدند ومي رقصيدند.....

 

 

خيره به آسمان شدم شايد بيابمش ....نبود

چونكه آسمان به مهماني مرغان سبك بال رفته بود.....

به آنسوي غروب رفتم شايد كه باشد اما نديدمش...

چونكه آفتاب طلوعي ديگري بود براي دلي ديگر....

به دشتي  رفتم شايدكه آنجا باشد اما نبود....

چونكه دشت مي رقصيد با ترانه باران....

به دريا رفتم ...نبود....

چونكه دريا با هلهله موجها رقصان بود .....

راهي صحرا شدم.....نبود...چونكه صحرا با زوزه باد هم صدا بود...

به جنگل رفتم اما كسي نگاهم نكرد....چونكه جنگل ميخانه بلبلان بود و مطرب عاشقان....

خداوندا كليد اين دل كجاست....

آرام  به كلبه ام برگشتم.....پنجره را گشودم و نشستم......

به يكباره دلم آرام گرفت....كجا بود گمشده ام...؟

همه جا را نگريستم...شايد ببينمش.....شايد بيابمش.....اما نديدم...

ناگه ........گرمايي يافتم برگونه ها............

آه خداوندا....يافتمش ... چه خوش مي باريد....

بي ادعا....بي صدا.......

 

 

 

اگر آنسوي آسمان لانه ايست براي تو ...ونام تو نسيم زندگي براي من...

اگر درياي پرخروش راه هر روز من است براي رسيدن به تو....و چشمانت ستاره

هر شبم براي بيداري.....

اگر  سكوتم ترانه ايست براي تو.....و يادت رود سرد و بي صدايي براي  من....

اگر چهره ام برگ خزانيست براي تو.....و قدمهاي تو نبضي براي رگهاي من.....

اگر باد مطربيست براي تو ....ونگاهت رؤيايي براي من........

اگرخورشيد آيينه ايست براي تو......وچشمانت چراغي براي من....

مي سپارمت به باد.... به خيالي كه  دل به آن سپرده بودم...

به طلوعي كه با آواز قناريان به خاطره ها پيوست و رفت.....

به غرو بي كه پرواز  را با خود به ياد ها سپرد وفراموش شد.....

به شبي كه بي تو پاياني نداشت....

به غروري كه همچون شيشه عمر عشق شكست وآواره شد.....

به آواز برگهاي خزان....به باله خسته فرشتگان.....

 

 

شب است و  پنجره عمر در حال خواندن قصيده اي است براي طلوع.....

پس از مدتها آرام گرفته بودم......

طوفان اندوه پايان يافته بود......و دشت افكارم خيسه خيس ....

بوي شبنم باز افسونم مي كنم......تا باز گردم به دشت آرزوها.....دشت هميشه طوفاني....

هواي چيدن گل دارم و از خار نمي ترسم....

مي گشايم دست ها را.....مي چينم گلي .....و ورق مي زنم ديروز را....

شايد دفتري هستم پر از خاطراتي دور....

و دستهايم نقاشي براي صحفه ها....

ايمان......

ش

همان نسيمي معطريست  كه مي وزد بر برگهاي سبز و غبار گرفته ديروز...

نسيمي كه ؛ من را ورق مي زند براي بوييدن نسيم صبحگاه فردا.....

 

 

 

اين وادي كجاست كه در آن ديوانه عاقل  مي شود...

ومست هوشيار...

لعل وياقوت دلم اسير است در افسون رنگ بهار كه در كمان

ابروان الهه ناز رقصان است ودل گداز...

سكوت دل را در مرگ مي توان ديد وناله عاشق را در لابه لاي

لحظه هاي شب...

قلبم با يادت پر كشيد....و سكوتم با نامت فواره زد...

ناله ام بي كس است... كو آوازي..كو شانه اي براي فرياد...

باورم كن نازنينم...

بي گناهم در اين رسوايي

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط پرواز | موضوع: | لينک |
روح من دیوانه پروازسه شنبه 1385/06/28 3:52 بعد از ظهر

 سلام دوستان.بازم منم 

همون آشنای همیشگی

پرواز

 

در پرواز بود چشمانم..؛ بر روي درياچه اي كه دروازه اش باز بود به روي آرزوهايي كه در آواز خواب غوطه ورند و برگهاي سبزي كه بدون نفرت و با لبخند به سرنوشت تكراري خزان سلامي مي كنند.....سلامي كه گويا ناگزير به گفتن آن بودند...

بر تنه اي پير تكيه دادم....

تنه اي كه نشاني از دلباختگان را بر خود مي ديد.........

كه ناله هاي دل را برآن تنه پير حك كرده بودند...

هوشيار شدم وخود را در آغازي يافتم كه پايان ديگران بود..

غروبي تنگ دلم را در سرخي دلرباي خود اسير كرده بود.......

آه تنهايي........كه چه سودايست تو را....

در اين فضاي بدون سكوت....كاش پرده حجاب جنگل از آن سوي غروب به روي من برداشته ميشد تا ببينم الهه سرزمين عشق را......الهه اي كه به ديدارش آمده بودم...

شنيده بودم كه او ملكه تمام عاشقان است......و معشوقه خورشيد ....!

و تنها يادگار سرزمين شقايق.....

شايد كه او شانه هايش را به من قرض دهد براي هقهقي كه از پشت آيينه تنم آواز رهايي را فرياد مي زند.....

شايد كه او چاره اي كند براي اين درد....

به ناگه نسيمي وزيد......و آنسوي بركه از ميان مه نمايان گشت....

آري خودش بود....اميدي مبهم مرا در برگرفت.....اما............

اما....... او را ديدم كه بر تنه پير ديگري تكيه داده بود...

و به دور از چشم شاپركان ؛وغوغاي عاشقان؛

 آرام و تنها مي گريست.....

 

 

روزي آسماني بود پر از غوغاي عشق...

پر از آواز دل....

روزي بود پر از موج...شاد و پر خروش

 پر از خنده هاي ناب در لانه قناريان

روزي بود سرمست از برق نگاهت...

 رقصان با آواز نفسهايت..

 اماامروز من خاموش است ودر حسرت نسيمي از ديار تو

كه درآغوشم بگيرد..

فاصله اي تاريك نگاهم را در برگرفته...

فاصله اي كه خزان را به مهماني اين ميكده آورده...

بنگر به سيماي خسته از ديروزم ونظارگر به صبح فردا.....در اين كلبه بي آلايش  كه در آن جز كوزهايي پر از مي ناب ؛ رمق ديگري نيست ساده و ساكت مي نگرم به سبزه اي كه روزي ازخاك من خواهد رست....

 وچشمان من خاك كوي ياران ودلباختگان اسير خواهد شد........

.....مي گذرد با جفا ....مي گذرد....

شايد قصاص عاشقان همين است...

 


نوشته شده توسط پرواز | موضوع: | لينک |

درباره

فهرست اصلي

آرشيو مطالب

پيوندها

طراح قالب


آمار وبلاگ

کاربران آنلاين :
بازديدها :


Powered By
BLOGFA.COM

ul {list-style: none;margin: 0px} li {border-bottom: 1px solid #000000;margin-right: 4px;text-align:center} li a {height:20px;width:100%} li a:hover {border-bottom:1px dotted #ffffff;background-color: #F1DCB4} img#space,embed , object {margin-bottom:6px;margin-top:6px} img{border:0px} #page {text-align:center;width:778px;background: #EFD6AD url('http://ghaleb.persiangig.com/sonnati/bg.gif')} #header {height:60px;background: url('http://ghaleb.persiangig.com/sonnati/top.gif'); width:655px} #title {direction:rtl;width: 100%;text-align:center;font-size:20pt;FILTER: glow(Color=#000000,Strength=10); times; color:#FFFFCC} #desc {text-align:center;color:#FFFF00;font-size:9pt;width: 100%;direction:rtl;;FILTER: glow(Color=#ff0000,Strength=7); times; color:#FFFFCC} #main {width:600px;float:left} #matlab {margin: 20px 0px 35px 60px} #onvan{width:100%;color: #000000; font-size:9pt; font-weight:bold;height: 25px;text-align:right;font-weight:bold;direction:rtl;padding: 5px 5px 0px 5px} #bar {height:19px;background: url('http://ghaleb.persiangig.com/sonnati/bar.gif'); width:451px} #matn{font-size: 8pt; color: #645C37; line-height: 200%; text-align: justify; width:100%;v-alignment:middle; direction:rtl;padding:5px 10px 5px 10px} #nazar{color:#000;padding: 3px 5px 3px 0px;direction:rtl} #side {margin: 20px 33px 20px 0px; direction:rtl;line-height:160%;float:right} #content {width:165px} #darbareh{color:#008000;margin:8px;line-height:160%;text-align:justify;direction:rtl} #copyright{margin-top:30px;line-height:340%;width:778px;clear:all}-->
<-PostTitle-><-PostDate-> <-PostTime->
<-PostContent->
ادامه مطلب

نوشته شده توسط <-PostAuthor-> | موضوع: <-PostCategory-> | لينک |

درباره

فهرست اصلي

نويسندگان

    آرشيو مطالب

    آرشيو موضوعي

      پيوندها